تبليغاتX
قاطی پاتی

قاطی پاتی

براساس احساس

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390 ساعت 1:27 توسط سارا


 

 اوشو، عارف، فیلسوف و آموزگار روحانی هندی که به نام‌های راجنیش

 

چاندرا جاین و باگوان شری راجنیش معروف بود.

 

 درسال 1931 در هند بدنيا آمد و در ۱۹ ژانویه ۱۹۹۰ رخت از ان بست.

 

به دنیا پا نهاده ای

درست مانند :

کتابی باز ،ساد و نانوشته ،

باید سرنوشت خود را رقم بزنی ،

خود ،ونه ، کس دیگر

چه کسی می تواند چنین کند ؟

چگونه ؟

چرا؟

به دنیا آمده ای !

هم چون یک بذر زاده شده ای ،

می توانی همان بذر بمانی و بمیری،

اما ،می توانی گل باشی و بشکفی ،

می توانی

درخت باشی و ببالی !

(اوشو)

 

+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391 ساعت 0:29 توسط سارا |


دکتر حسابی

 

دلنوشته های دکتر حسابی

+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390 ساعت 17:35 توسط سارا |


 

 

گفت و گو با گفت و گو با خدا

پریشانم

چه میخواهی تو از جانم؟!

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا!

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی

به زیر پای نامردان بیاندازی

و شب آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر میگویی

میگویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه ی دیوار بگشایی

لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرفتر

عمارتهای مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای اینسو و آنسو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر میگویی

نمیگویی؟!

خداوندا!

اگر روزی بشر گردی

ز حال بندگانت با خبر گردی

پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ساعت 10:39 توسط سارا |


سهراب سپهری

سهراب سپهری

 

سهراب سپهری

 

شب آرامي بود

 

مي روم در ايوان، تا بپرسم از خود

 

زندگي يعني چه؟

 

 

مادرم سيني چايي در دست

 

گل لبخندي چيد، هديه اش داد به من

 

خواهرم تكه ناني آورد، آمد آنجا

 

لب پاشويه نشست

 

پدرم دفتر شعري آورد، تكيه بر پشتي داد

.

.

 

شعر زيبايي خواند و مرا برد، به آرامش زيباي يقين

 

با خودم مي گفتم :

 

زندگي، راز بزرگي است كه در ما جاريست

 

زندگي فاصله آمدن و رفتن ماست

 

رود دنيا جاريست

 

زندگي، آبتني كردن در اين رود است

 

وقت رفتن به همان عرياني؛ كه به هنگام ورود آمده ايم

 

دست ما در كف اين رود به دنبال چه مي گردد؟

 

هيچ !!!

 

زندگي، وزن نگاهي است كه در خاطره ها مي ماند

 

شايد اين حسرت بيهوده كه بر دل داري

 

شعله گرمي اميد تو را، خواهد كشت

 

زندگي درك همين اكنون است

 

زندگي شوق رسيدن به همان

 

فردايي است، كه نخواهد آمد

 

تو نه در ديروزي، و نه در فردايي

 

ظرف امروز، پر از بودن توست

 

شايد اين خنده كه امروز، دريغش كردي

 

آخرين فرصت همراهي با، اميد است

 

زندگي ياد غريبي است كه در سينه خاك

 

به جا مي ماند

 

زندگي، سبزترين آيه، در انديشه برگ

 

زندگي، خاطر دريايي يك قطره، در آرامش رود

 

زندگي، حس شكوفايي يك مزرعه، در باور بذر

 

زندگي، باور درياست در انديشه ماهي، در تنگ

 

زندگي، ترجمه روشن خاك است، در آيينه عشق

 

زندگي، فهم نفهميدن هاست

 

زندگي، پنجره اي باز، به دنياي وجود

 

تا كه اين پنجره باز است، جهاني با ماست

 

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

 

فرصت بازي اين پنجره را دريابيم

 

در نبنديم به نور، در نبنديم به آرامش پر مهر نسيم

 

پرده از ساحت دل برگيريم

 

رو به اين پنجره، با شوق، سلامي بكنيم

 

زندگي، رسم پذيرايي از تقدير است

 

وزن خوشبختي من، وزن رضايتمندي ست

 

زندگي، شايد شعر پدرم بود كه خواند

 

چاي مادر، كه مرا گرم نمود

 

نان خواهر، كه به ماهي ها داد

 

زندگي شايد آن لبخندي ست، كه دريغش كرديم

 

زندگي زمزمه پاك حيات ست، ميان دو سكوت

 

زندگي، خاطره آمدن و رفتن ماست

 

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهايي ست

 

من دلم مي خواهد،

 

قدر اين خاطره را ، دريابيم

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ساعت 19:28 توسط سارا |


فروغ فرخ زاد

فروغ فرخ زاد

نفس

از بیم و امید عشق رنجورم

 

آرامش جاودانه می خواهم

بر حسرت دل دگر نیفزایم آسایش بیکرانه می خواهم

پا بر سر دل نهاده می گویم

بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر

یک بوسه ز جام زهر بگرفتن از بوسه آتشین او خوشتر

پنداشت اگر شبی به سرمستی در بستر عشق او سحر کردم

شب های دگر که رفته از عمرم در دامن دیگران به سر کردم

دیگر نکنم ز روی نادانی قربانی عشق او غرورم را

شاید که چو بگذرم از او یابم

آن گمشده شادی و سرورم را

آنکس که مرا نشاط و مستی داد

آنکس که مرا امید و شادی بود

هر جا که نشست بی تامل گفت : « او یک زن ساده لوح عادی بود »

می سوزم از این دو رویی و نیرنگ

یکرنگی کودکانه می خواهم

ای مرگ از آن لبان خاموشت

یک بوسه ی جاودانه می خواهم

رو ، پیش زنی ببر غرورت را

کو عشق ترا به هیچ نشمارد

آن پیکر داغ و دردمندت را

با مهر به روی سینه نفشارد

عشقی که ترا نثار ره کردم

در سینه دیگری نخواهی یافت

زان بوسه که بر لبانت افشاندم

 سوزنده تر آذری نخواهی یافت

در جستجوی تو و نگاه تو دیگر

 ندود نگاه بی تابم

اندیشه آن دو چشم رویایی

هرگز نبرد ز دیدگان خوابم دیگر

به هوای لحظه ای دیدار دنبال تو در بدر نمی گردم

دنبال تو ای امید بی حاصل

دیوانه و بی خبر نمی گردم

در ظلمت آن اطاقک خاموش

بیچاره و منتظر نمی مانم

هر لحظه نظر به در نمی دوزم

وان آه نهان به لب نمی رانم

ای زن که دلی پر از صفا داری

از مرد وفا مجو ، مجو ، هرگز

او معنی عشق را نمی داند

راز دل خود به او مگو هرگز

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ساعت 13:27 توسط سارا |


نیما یوشیج

مثالی از درد در شعر نیما

 

آسمان یکریز می بارد

 

رو بندرگاه

 

روی دنده های آویزان یک بام سفالین در کنار راه

 

روی " آیش" ها که "شاخک" خوشه اش را می دواند.

 

روی نو غانخانه – روی پل- که در سرتاسرش امشب

 

مثل این که ضرب می گیرند- یا آنجا کسی غمناک می خواند

 

هچنین بر روی بالاخانه ی همسایه ی من (مرد ماهیگیر مسکینی

که او را می شناسی)

 

خالی افتادست اما خانه ی همسایه ی من دیرگاهی ست

 

ای رفیق من – که از این بندر دلتنگ روی حرف من با تست

 

و عروض زخمدار من از این حرفم که با تو در میان می آید از درد درون خالی است

 

و درون دردناک من ز دیگر گونه زخم من می آید پر!

 

هیچ آوایی نمی آید از آن مردی که در آن پنجره هر روز

 

چشم در راه شبی مانند امشب بود بارانی.

 

وه! چه سنگین است با آدمکشی(با هر دمی رویای جنگ) این زندگانی.

 

بچه ها زنها

 

مردها- آنها که در آن خانه بودند

 

دوست با من – آشنا با من درین ساعت سراسر کشته گشتند.

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390 ساعت 9:31 توسط سارا |


مردان...

سلام  خوبین معلوم نیست بعد از این دیگه کی بتونم اپ کنم اخه مدرسه ها داره باز میشه فقط باید درس بخونم ولی قول میدم که هرکس بهم خبر داد که اپ کرده بهش سر بزنم...

اینم ۱ داستان درباره مردا که چقدر ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390 ساعت 14:16 توسط سارا |


عجیب ترین مرغ عشق

عجیب ترین مرغ عشق







 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ساعت 19:7 توسط سارا |


فریدون مشیری


 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

 

 

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

 

 

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

 

 

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم   

 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

 

 

باغ صد خاطره خنديد

 

 

عطر صد خاطره پيچيد

 

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

 

 

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

 

 

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

 

 

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

 

 

من همه محو تماشاي نگاهت  

 

 

آسمان صاف و شب آرام

 

 

بخت خندان و زمان رام

 

 

خوشه ماه فرو ريخته در آب

 

 

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

 

 

شب و صحرا و گل و سنگ

 

 

همه دل داده به آواز شباهنگ  

 

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

 

 

از اين عشق حذر كن!

 

 

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

 

 

آب ، آئينه عشق گذران است

 

 

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

 

 

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

 

 

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

 

با تو گفتم :‌

 

 

"حذر از عشق؟

 

 

ندانم!

 

 

سفر از پيش تو؟‌

 

 

هرگز نتوانم!

 

 

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

 

 

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

 

 

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

 

 

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

 

 

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

 

 

حذر از عشق ندانم

 

 

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...! 

 

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

 

 

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

 

 

اشك در چشم تو لرزيد

 

 

ماه بر عشق تو خنديد،

 

 

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

 

 

پاي در دامن اندوه كشيدم

 

 

نگسستم ، نرميدم  

 

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

 

 

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

 

 

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

 

 

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390 ساعت 12:6 توسط سارا |


زندگی چیست؟؟؟؟؟؟؟

زندگی چیست؟


 

 


 

زندگی، بغض فـروخورده نیست.


 

زندگی، داغ جگــــر گـــوشه نیست.


 

زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است.


 

زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است.


 

زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهـــر در بیابانی داغ.


 

زندگی، دست نوازش به ســر نوزادی است.


 

زندگی، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست.


 

زندگی، شـــوق وصال یار است.


 

زندگی، لحظه دیدار به هنگامــــــه یاس.


 

زندگی، تکیه زدن بر یــار است.


 

زندگی، چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است.


 

زندگی، مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است.


 

زندگی، راز فـروزندگی خورشید است.


 

زندگی، اوج درخشندگــــــی مهتــاب است.


 

زندگی، طعــم خوش زیستن است، شور عشقی برانگیختن است.


 

زندگی، درک چرا بودن است، گام زدن در ره آسودن است.


 

زندگی، خانه تکانی است. هر از چندگاهی از غبار اندوه.


 

زندگی، گاه شده است خوش نیاید به مذاق.


 

زندگی، گاه شده است که برد بیراهم.


 

زندگی، هر چه که هست، طعـــم خوبی دارد، رنگ خوبــــی دارد.


 

 زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی.

 

نظر شما درباره زندگی چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو فکر میکنی معنی واقعی زندگی چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390 ساعت 11:54 توسط سارا |


ماشین خاکی

 

 

احتمالا شما هم اتومبیل هایی که صاحبش دستی به سر و روی آن نکشیده و بسیار کثیف و گرد و خاکی است را دیده اید و با واژه "لطفا مرا بشویید" نوشته شده بر روی آن آشنا هستید. اما آیا می دانستید همین اتومبیل شسته نشده و کثیف می تواند تابلویی برای خلق یک اثر هنری زیبا باشد؟

Scott Wade
شاید تنها شخصی باشه که اقلا بعنوان مبتکر اینکار برای خلق اثر هنری از ماشین های کثیف بهترین بهره را برده و مانند بوم نقاشی بر روی آن به نقاشی پرداخته است. آقای اسکات وید 51 ساله متولد 1960 قبلا فوتبال استرالیایی بازی می کرده. او اهل تاسمانی است و اکنون نیز در زمینه ورزش در آنجا مسئولیت دارد گرچه میشه گفت دیگه این نوع هنر هم جزئی از مهارت های اون هست.

اما یک تفاوت کلی بین این کار هنری با هنرهای دیگه هست و اون اینکه وقتی بارون بیاد یا ماشینه شسته بشه دیگه اثر هنری بر جای نمی مونه و تنها چیزی که می مونه تصاویری هست که در ادامه می بینید.


نقاشی های زیبا و هنری بر روی ماشین های گرد و خاکی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 ساعت 20:35 توسط سارا |


داستان فلسفی

 


جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.

پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره .


مادرش گفت : خب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار می شه کرد! من این گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره : " وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجام اون کارها می تونی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه .


جینی قبول کرد. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می ده.


بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه. وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش می انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز می‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!

پدر جینی او را خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند.

یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت : - جینی ! تو منو دوست داری؟ - اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم. - پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!


نه پدر، اون رو نه! اما می تونم  عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می تونی تو مهمونی های چای دعوتش کنی، قبوله؟ - نه عزیزم، اشکالی نداره. پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : "شب بخیر کوچولوی من."


هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید: - جینی! تو منو دوست داری؟

اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم. - پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده! - نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟ - نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره! و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : "خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی."


چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه. جینی گفت : " پدر ، بیا اینجا." ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.


پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود. او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده!



خب! این مسأله دقیقا ً همون کاریه که خدا در مورد ما انجام می ده. او منتظر می مونه تا ما از چیزهای بی ارزش که تو زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم، تا اونوقت گنج واقعی اش رو به ما هدیه بده. به نظرت خدا مهربون نیست ؟! این مسأله باعث شد تا درباره چیزهایی که بهشون چسبیده بودم بیشتر فکر کنم. باعث شد ، یاد چیزهایی بیفتم که به ظاهر از دست داده بودم اما خدای بزرگ، به جای اونها ، هزار چیز بهتر رو به من داد. یاد مسائلی افتادم که یه زمانی محکم بهشون چسبیده بودم و حاضر نبودم رهاشون کنم، اما وقتی اونها رو خواسته یا ناخواسته رها کردم خداوند چیزی خیلی بهتر رو بهم داد که دنیام رو تغییر داد

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390 ساعت 10:8 توسط سارا |


یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!

در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!



نتیجه اخلاقی:


بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ساعت 12:41 توسط سارا |


داستان جالب و آموزنده بزرگترین افتخار

داستان جالب و آموزنده بزرگترین افتخار | www.Alamto.Com


پسر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟

مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است

به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم

او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.

اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.

و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد….

حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.

پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟

آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟

مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.
اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟
پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.
پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.
کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟
آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.مادر هیچ نگفت و خاموش ماند.

+ نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390 ساعت 11:11 توسط سارا |


 
طولانی ترین پل دریایی جهان در خلیج جیائو جوئو در چین به بهره برداری رسید
این پل به طول 41.58 کیلومتر بر فراز خلیج جیائو جوئو است که شهر چین دائو را به شهرستان هوان دائو در کشور چین متصل کرده است.
این پل نیز مبدا بزرگراه در دست ساخت چین دائو-لان جوئو است و سرعت مجاز رانندگی در این پل 6 خطی 80 کیلومتر تعیین شده است.
جمعا 10 میلیارد یوان برای ساخت این پل اختصاص یافته است

ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390 ساعت 23:20 توسط سارا |


تصویر از زیباترین آبشار های جهان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390 ساعت 11:37 توسط سارا |


+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390 ساعت 13:3 توسط سارا |


+ نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390 ساعت 23:36 توسط سارا |


تصویر از ترکیب نقاشی با مداد و عکس!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390 ساعت 12:1 توسط سارا |


نقاشی های زیبا اثر استاد کاتوزیان

استاد مرتضی کاتوزیان


مرتضی کاتوزیان در ۱۱ تیرماه ۱۳۲۲ در خانواده ای متوسط و هنر دوست در تهران به دنیا آمد. از کودکی عاشق نقاشی بود و تمام اوقات او بدون مربی صرف فراگیری این هنر می شد. در سال ۱۳۳۹ به طور حرفه ای به کار گرافیک و نقاشی روی آورد.

در زمینه گرافیک تعداد بسیاری پوستر، آرم، جلد کتاب و بروشور ساخت. سال ۱۳۵۳ مسئولیت برگزاری نمایشگاه بین المللی گرافیک تهران با عنوان گرسنگان آفریقا توسط سازمان جهانی I.A.A را قبول و بشکل آبرومندانه ای به انجام رساند و برنده جایزه پوستر همبستگی شد.

او از پایه گزاران سندیکای گرافیست ها در سالهای قبل از انقلاب و ۲ سال عضویت هیات مدیره آن بود. طی سالهای گذشته در نمایشگاههای جمعی بسیاری شرکت و ۴ نمایشگاه انفرادی برگزار کرد. تمامی آنها به دلیل کیفیت بالای آثار ارائه شده و نگاه محبت آمیزی که به انسانها و مسائل مربوط به زندگی آنها در نقاشی هایش بود پر بیننده ترین نمایشگاههای تاریخ هنر ایران شد.
به عنوان مثال نمایشگاه نقاشی هایش در موزه هنرهای معاصر تهران در سال ۱۳۶۸ طبق آمار رسمی ۲۰ هزار بازدید کننده داشت. آخرین نمایشگاهی که با ۹۴ اثر خود در خردادماه ۱۳۸۷ در مجموعه فرهنگی تاریخی سعد آبادبرگزار کرد، روز چهارشنبه ۲۹ خرداد ماه از طرف سازمان یونسکو به پاس فعالیتهای ۵۰ ساله اش در زمینه نقاشی و ۳۰ سال تعلیم مخلصانه به جوانان ایرانی طی مراسم با شکوهی مفتخر به دریافت لوح تقدیر این سازمان شد.

در مدت ۳۰ سال تدریس نقاشی از آتلیه کوچک او ده ها نقاش تقدیم جامعه هنری شد.

برای معرفی و تشویق شاگردانش سه نمایشگاه جمعی برای آنان بر پا کرد و در یک نمایشگاه بهمراه آنان در موزه هنرهای معاصر تهران شرکت کرد. به همت او در سال ۱۳۸۴ کتابی از نقاشی های هنرجویانش چاپ و مورد استقبال مردم قرار گرفت.
اکنون تعدادی از آن هنرجویان از نقاشان و هنرمندان بنام ایران هستند و هر کدام در آموزشگاه نقاشی خود به تعلیم هنرجویان بسیاری مشغولند.
تاکنون ۴ جلد کتاب از آثار نقاشی مرتضی کاتوزیان به چاپ رسیده و تعداد زیادی از آثار او به صورت پوستر ارائه شده است. ۵عدد از آثار این نقاش در موزه هنرهای معاصر تهران و تعداد زیادی در کلکسیون مجموعه داران ایرانی و خارجی در کشورهای مختلف نگهداری می شود.
در دوران جوانی ساعات فراغت خود را به ورزش می گذراند. در سال ۱۳۴۹ برای اولین بار در ایران صاحب کمربند سیاه کاراته شد. طی سالیان بعد شاگردان لایقی در این زمینه تربیت کرد. اکنون با کمربند سیاه دان ۷ از پیش کسوتان این ورزش محسوب می شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390 ساعت 12:58 توسط سارا |


گرفتار-فروغ فرخ زاد
وقتی که ، دستای باد ، قفس مرغ گرفتارو شکست ، شوق پروازو نداشت

وقتی که چلچلهها ، خبر فصل بهارو می دادن ، عشق آوازو نداشت
دیگه آسمون براش ، فرقی با قفسنداشت
واسه پرواز بلند ، تو پرش هوس نداشت
شوق پرواز ، توی ابرا ، سوی جنگلایدور
دیگه رفته از خیال اون پرنده صبور
اما لحظه ای رسید ، لحظه پریدن و رهاشدن ، میون بیم و امید
لحظه ای که پنجره ، بغض دیوارو شکست
نقش آسمون صاف ،میون چشاش نشست
مرغ خسته پر کشید و افق روشنو دید
تو هوای تازه دشت ، بهستاره ها رسید
لحظه ای پاک و بزرگ ، دل به دریا زد و رفت
با یه پرواز بلند تنبه صحرا زد و رفت

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 ساعت 23:30 توسط سارا |


نقاشی با رنگ روغن

ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390 ساعت 22:37 توسط سارا |


+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390 ساعت 11:16 توسط سارا |



اتومبيل مردي که به تنهايي سفر مي کرد در نزديکي صومعه اي خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئيس صومعه گفت: «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟»

رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير کردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي که تا قبل از آن هرگز نشنيده بود. صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد که صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند: «ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم. چون تو يک راهب نيستي»

مرد با نا اميدي از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.

چند سال بعد ماشين همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد.

راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت کردند، از وي پذيرايي کردند و ماشينش را تعمير کردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت کننده عجيب را که چند سال قبل شنيده بود، شنيد.

صبح فردا پرسيد که آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم. چون تو يک راهب نيستي»

اين بار مرد گفت «بسيار خوب، بسيار خوب، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهي که من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است که راهب باشم، من حاضرم. بگوييد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند «تو بايد به تمام نقاط کره زمين سفر کني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همين طور بايد تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يک راهب خواهي شد.»

مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت:‌«من به تمام نقاط کرده زمين سفر کردم و عمر خودم را وقف کاري که از من خواسته بوديد کردم. تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند: «تبريک مي گوييم. پاسخ هاي تو کاملا صحيح است. اکنون تو يک راهب هستي. ما اکنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»

رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يک در چوبي راهنمايي کرد و به مرد گفت: «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود. مرد گفت: «ممکن است کليد اين در را به من بدهيد؟»

راهب ها کليد را به او دادند و او در را باز کرد.

پشت در چوبي يک در سنگي بود. مرد درخواست کرد تا کليد در سنگي را هم به او بدهند.

راهب ها کليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز کرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کليد کرد.

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت کبود قرار داشت.

و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز، نقره، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

در نهايت رئيس راهب ها گفت: «اين کليد آخرين در است». مرد که از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز کرد. دستگيره را چرخاند و در را باز کرد. وقتي پشت در را ديد و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي که او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نکردني بود.

.

.

.

.

.

.

.

اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد، چون شما راهب نيستيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


+ نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390 ساعت 23:25 توسط سارا |


آشنايي با سبک نقاشی سمبولیسم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390 ساعت 23:11 توسط سارا |


خوش‌ به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک،
آسمانِ آبی و ابر سپید،
برگ‌های سبز بید،
عطر نرگس، رفص باد،
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست

نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار
خوش به‌حالِ روزگار

خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب
خوش به‌حالِ آفتاب

ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام
بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌باید تُهی‌ست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ

فریدون مشیری

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390 ساعت 15:51 توسط سارا |


شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

:با خودم می گفتم

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ !!!


زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390 ساعت 23:37 توسط سارا |


+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390 ساعت 11:24 توسط سارا |


+ نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390 ساعت 18:13 توسط سارا |